خبر به بابایی
حالا ماجرای سورپرایز بابایی که از اومدن عزیز دلمون بی خبره بعد از کلی فسفر سوزوندن، تصمیم گرفتم از زبون نینی برای بابای نینی نامه بنویسم و با جواب آزمایش کادو کنم و بهش بدم. کادو رو هم گذاشتم تو دست یه عروسک ناز نازی و گذاشتمش رو مبلی که بابایی لباسهاش رو میزاره روش. تا وقتی بابایی برسه خونه چندین بار بهش زنگ زدم و دل تو دلم نبود تا برسه خونه. یه کم خونه رو مرتب کردم و به سر و وضعم رسیدم تا اینکه بابایی زنگ خانه را به صدا درآورد. دویدم دم در و در را باز کردم. نیشم تا بناگوش باز بود. هنوز تو نیومده از دم در چشمش افتاد به نینی، اومد تو گفت این دیگه چیه! گفتم نینی برات کادو خریده. یهو ذوق زده شد انگار که ته دلش حس کرده بود، برقی تو چش...
نویسنده :
مامانی
9:29


